عکس من
من به بی سامانی باد را می مانم و به سرگردانی ابر را
‏نمایش پست‌ها با برچسب ذهن نوشته هاي من. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ذهن نوشته هاي من. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱/۰۲/۱۸

نقطه سر خط


نقطه ای میگذارم در انتهای خط هر آنچه گذشت در گذشته، هر آنچه ساختم و هر آنچه ویران کردم و هر آنچه بی تفاوت از کنارش گذشتم.

نقطه سر خط


۱۳۹۱/۰۲/۱۳

آب در هاون کوبیدن


از لحظه هایی که جدا تحملش سخته و می‏تونه تک تک سلول های آدم رو متلاشی کنه وقتیه که داری با تمام وجود سعی می‏کنی منظورت رو بگی، ایده هات رو توضیح بدی، دیدگاهت رو ... و اطرافیان سر تکون میدن به نشان تائید و میگن "بله بله، درست میگین." "حق با شماست."   "متوجه هستم." "من هم موافقم" و عباراتی از این دست. در حالیکه یا نگرفتن تو چی میگی، یا فقط صبر کردن که تو حرفات تموم بشه و بعد اونا داستان ِ خودشون رو بگن یا صرفا قصدشون اینه که به هدفشون برسن، یه جورایی اصلا گوش نمی دن. یه موقع ها تو حسّت خوبه از اینکه حرفت رو زدی، سبک شدی. مخصوصا اگه عصبانی بودی یا ناراحت و نگران. اما چند روز بعد یه برخورد میبینی که همه‏ ی حس خوبت رو در یک منفی ِ ده به توان n ضرب میکنه (n  میل میکنه به سمت مثبت بی نهایت.)

اما از اون بد تر وقتیه که به همون چند لحظه سبکی هم نمی رسی چون در آخر حرف ها با یه جمله به صورت غیر مستقیم و گاهی مستقیم... بهت اعلام میشه که داشتی آب رو در هاون می ‏کوبیدی.


۱۳۹۱/۰۱/۲۱

ترین ها

نمی دونم ماجرا چیه، ما آدم ها اینقدر دنبال " ترین ها " هستیم. بهترین وسیله رو داشته باشیم، بهترین کار رو ، بهترین ظاهر رو  ، به بهترین نحو از عهده ی هر کاری بر بیایم. بهترین دوست باشیم، بهترین شاگرد باشیم، خلاق ترین باشیم،  ... و خلاصه  تاپ ترین باشیم در هر زمینه ای. این خوبه از چند جهت و بد هم هست از جهاتی دیگر

خوبه چون انگیزه ی پیشرفت کردن به ما آدم ها میده ، هر کجای مسیر باشیم میتونیم برای بهتر بودن تلاش کنیم. خوبه چون باعث پیشرفت ماست و راکد نبودن زندگی. از طرفی این بهترین بودنه اون قدر گاهی وقتا مهم میشه که باقی حالات ندید گرفته میشه . یعنی یا بهترین حالت یا بد ترین حالت. خوب و بد و متوسطی در کار نیستند. اینه که دنیا میشه سیاه و سفید.صفر و یک

خب این زندگی رو سخت می کنه، بهش استرس میده چون آدم پیشرفت و پس رفتش رو نمی بینه. انگار هدف رو گذاشتیم  سر یه بلندی و به هر نحوی می خوایم برسیم بهش. بعد از یه مدتی می بینیم که فقط هدف و رسیدن بهش برامون مهم شده و لذت زندگی رو از خودمون گرفتیم. ماجرا میشه کوهنوردی که فتح و رکورد سرعت اونقدر براش مهمه که از زیبایی کوه و طبیعت لذتی نمی بره. و گاهی اونقدر هدف مهم میشه که راه رسیدنش دیگه مهم نیست. و آسیب هایی که به خودش و دیگران هم...

یا مثلا دوست باید بهترین آدم و بی عیب ترین باشه و اگرنه بد ترین میشه. یا یکی می خواد بهترین دوست یکی باشه یا اصلا نباشه! ترین بودن خوبه ، ایده آل هر کسیه اما وقتی پای حس میاد وسط، تعریف و برنامه ی یکسانی براش نمیشه تعیین کرد. خب امکان داره آدم با یکی راحت تر باشه این دلیل این نیست که با دوست دیگه ای معذب باشه! 

 "ترین " بودن و به دنبال "ترین ها" بودن هم مثل خیلی چیزای دیگه خوبه و مهم، اما نه اونقدر که به خاطرش زیبایی های اطراف رو نبینیم. نه اونقدر که بخاطرش خودمون رو فراموش کنیم . نه اونفد که دوستی ها رو از دست بدیم. مهم اینه که بدونیم "ترین " بودن و به دنبال "ترین ها" بودن ، از اون دسته تعاریف ناب نسبی هستند که در راهش نباید طیف خاکستری بین مثبت و منفی رو از یاد برد و مثل همیشه تعادل رو رعایت کرد.  

۱۳۹۰/۱۲/۲۱

كاش درختي بودم



به كوه ها بنگر، به طبيعت ، كه چه رازها در خود نهان دارند ، همچون دل آدمي، همچون دل من ، همچون دل تو... شايد دليل شيفتگي ما به طبيعت همين باشد. شايد همين همدردي، همين دل پر رمز و راز طبعيت دليل آرامش ماست. مثل همدمي مهربان ، دوستي راز نگه دار و امين. مثل يك سنگ صبور...
دلتنگم ، دلتنگ بالا رفتن از كوه ، دلتنگ قدم زدن در دل طبيعت، نفس كشيدن در دل دشت ها و دره ها... اي طبيعت تو هم دلتنگ من شده اي؟
دوست دارم سرنوشت من با تو رقم بخورد ، از شهر بريده ام. مي خواهم دوستت باشم همانطور كه تو دوست من هستي . تنها دوستي كه مي توانم به او اعتماد كنم، بي دغدغه با او حرف بزنم، در آغوشش گريه كنم ، فرياد بكشم، از ته دل بخندم . يك دوست هميشگي به دور از پيچيدگي هاي روابط آدم ها... اي كاش من درختي بودم...     
 

۱۳۹۰/۰۹/۳۰

گاهي به واقعيت ها توجه كنيد...


اي تمامي دوستان ،‌ مادر ها، پدر ها، خواهر ها و برادر ها، خاله ها و عمه ها و عمو ها و دايي ها. اي تمامي انسان ها با هر نسبت و لقبي. به مقدساتتون قسم ! بفهميد كه آدميزاد، زمين نيست كه سندش رو به نام بزنيد و اختيار تامش را به دست بگيريد. ماشين نيست كه پشت فرمانش بنشينيد و برانيد به جاييكه مي خواين. عروسك نيست براي بازي! باور كنين تفاوتي هست بين تعلق انسان ها به هم و اشياء اي كه متعلق به آدميزادند.
گاهي هم خوبه يه نگاهي به دور از تشابهات غلط دنيا به اطراف بندازين. گاهي به واقعيت ها هم توجه كنيد...


۱۳۹۰/۰۹/۲۸

به همين سادگي تنها مي شوي


 
به همين سادگي تنها مي شوي ، تنها تر از هميشه. چشم باز مي كني و مي بيني ازدحام جمعيتي را كه ميشناسي اما نمي شناسي. هراسان مي شوي... پي آشنايي مي گردي... و به ياد مي آوري روزي را، نه، روزهايي را كه اين حس را تجربه كرده بودي. روزگاري كه چشم باز كردي و ديدي ازدحام جمعيتي را كه ميشناسي اما نمي شناسي.  چشم باز كردي و هراسان به دنبال ياري گشتي،  پي ِ  ياوري، آشنايي، همدمي. و ديدي چند تني را، در اين ازدحام صدايشان كردي، صدايت كردند. راه باز كردي  به سويشان. راه باز كردند به سويت... و گم شدند در چشم بر هم زدني در لحظه اي كه جوانه ي اميد و آرامش در وجودت جوانه زد.  گروهي آمدند تبر به دست به قصد ريشه ي اين اميد. و قطع كردند آنچه را به اميدش نفس ميكشيدي. چرا كه حرف ، حرف دل بود. چرا كه صداي ايده ها و انديشه حكم نابودي را صادر مي كند. 

۱۳۹۰/۰۸/۱۹

ماهيت زمان


از مجهولا ت بزرگ ذهن من اين بعد چهارم جهان ِ ،‌ اين حلال مشكلات و برگ برنده ي بشر. زماني كه ما رو با خودش مي بره ، ما توش غرق مي شيم، ازش جا مي مونيم، گاهي مثل اسيد عمل مي كنه، گاهي انگار حركت نمي كنه  و ساكن ايستاده ، ميشه بدستش آورد، ميشه از دستش داد. ميشه گذاشتش روي كاري، مي شه تقسيمش كرد ميشه ذخيره كردش يا هدرش داد... زماني كه ما آدم ها اومديم تقسيمش كرديم به ثانيه ها و دقيقه ها،  ثانيه ها و دقيقه هايي كه با سرعت ثابت دارن پيش ميرن، بدون توقف.


 اين رو مثل يه قانون قبول كرديم كه زمان پيش ميره با دقيق و با نظم و بدون توقف،‌اما احساس اين رو نمي گه. گاهي به دقيقه برامون به اندازه ي يك سال طول مي كشه و گاهي به چشم برهم زدني يكسال سپري ميشه.
اين شتاب دار به نظر رسيدن حركت زمان مي تونه به علت نسبي بودن حركت ما و زمان باشه ، يعني اون داره راه خودش رو ميره . ماييم كه ايستاديم و اون داره ازمون دور ميشه، يا شايد ما داريم عقب ميريم و اون داره جلو ميره. اين ميشه كه نسبت به هم شتاب پيدا مي كنيم . حالا ما ميتونيم از زمان جلو بزنيم؟ شايد موقعي كه رويا پردازي مي كنيم يه جورايي از زمان حال جلو ميزنيم و در آينده سير مي كنيم. اما نه! معمولا اين در مواقع ِ كه در چشم بر هم زدني سه ،چهار ساعت گذشته و اصلا متوجه گذر زمان نشديم. به گذشته هم كه فكر ميكنيم همينطور ميشه. يه جورايي فكر كنم رويا پردازي و فكر و خيال ايستادن و سكون محسوب ميشه.
حالا جدا از همه ي خصوصيات عجيب و دور از ذهن زمان، اين حركت نسبي ما و زمان چطوريه؟
زمين و ما ايستاديم و زمان مثل باد از ما عبور ميكنه؟ يا ما روي بال زمان سواريم و داريم همراهش ميريم؟ حالت دوم با اين كه يه جورايي محال ِ باز از حالت اول بهتره. مي گم محال از اين جهت كه وقتي ما روي بال زمان سوار باشيم انگار به يك لحظه چسبيديم ، در حاليكه ما لحظه هاي متفاوت رو مي بينيم و تجربه ميكنيم. البته ميشه تعريف هر لحظه رو عوض كرد و بگيم كه با حركت اسمش عوض ميشه . اين من رو ياد نمودار هاي تغييرات بر حسب زمان انداخت. تو اين نمودار ها ميايم تغييرات رو در بازه هاي يكسان زماني نشون ميديم . اين حالت هم به دلم نميشينه چون انگار زمان صرفا يك مقياسه. پس تكليف اينكه ميگن بايد همگام با زمان پيش بره چي ميشه؟ اگه بخوايم با يك لحظه پيش بريم تكليف لحظه هاي جديد چي ميشه؟
شايد داريم در خلاف جهت هم حركت ميكنيم. تقريبا شبيه حركت ما روي تردميل، ما روي زمان در حال حركتيم و همراه هم حركت مي كنيم بدون اينكه به لحظه ي خاصي متصل باشيم. اين بيشتر با واقعيت جور در مياد. به فرض اگر ما وايستيم ، زمان همچنان با سرعت خودش ادامه ميده به حركت و اونوقته كه ما با صورت زمين مي خوريم. مي مونه اينكه ما و زمان داريم خلاف هم پيش ميريم كه ميشه با يه قرارداد در مورد تعريف جهت حلش كرد.
حالت هاي ديگه اي هم ميشه در نظر گرفت مثل تصور شناور بودن در زمان كه مثل شناور بودن ما در رودخانه اي است كه آب در اون با سرعت ثابت در حال حركته كه همه ي حالت هاي قبل و مشكلات قبل مطرح ميشه. و با شبيه سازي ميرسيم به تردميل آبي!
در آخر يك احتمال ديگه هم مطرح مي شه كرد. اون هم اينه كه : از اونجايي كه ما آدم ها عاشق فرموله كردن دنيا هستيم، چون سرعت حركت زمان و مسئله ي شتاب دار بودن و ميزان شتابش يه مسئله ي نسبي بوده براي هر فرد و در شرايط مختلف. اومديم با صرف نظر از يه سري پارامتر ها و عوامل محيطي با تقريب خوبي سرعت زمان را ثابت در نظر گرفتيم كه يك قانونكي داشته باشيم. و با گذشت زمان شايد اين تقريب اونقدر ها هم دقيق نباشه و نياز باشه دستي به سر و روش بكشيم...


۱۳۹۰/۰۸/۰۵

نيمه ي راه


و امروز من به اين نتيجه رسيدم كه از بزرگترين مشكلات من اينه كه توي دنيا ي نسبي ِ اطرافم ، دارم  در به در به دنبال قطعيت مي گردم .

پس نوشت:
از وقتي به اين نتيجه رو نوشتم  همش ذهنم مشغول بود . هم كاملا به نظرم درست مي آمد هم يه جاي كار ايراد داشت . ايراد كار در استفاده ي نادرست واژه "قطعيت" بود. واژه مقابل نسبي بودن ، مطلق بودنه.
(16 دقيقه ي بامداد ِ روز بعد)

۱۳۹۰/۰۶/۱۰

عجب موجودات پيچيده اي هستيم...


   
   تا حالا شده خیلی دلتنگ باشی و ندونی چرا دلت این قدر تنگه یا خیلی سر حال باشی یا عصبانی و علت و ندونی؟ انگار از صبح که بیدار میشی حس و حال  اون روزت تعیین شده  اون هم از نوع بی ربط به حال و هوای چند روز قبلت . خیلی وقتا دنبال دلیلش گشتم و مشتی ایده و علت به ذهنم رسیده. شاید به خواب شب قبلش ربط داره. یه مثل هایی هم داریم مثله اینکه میگن " طرف از دنده ی چپ پاشده (حالا یا راست). "   شاید حس ششم داره چیزی رو پیش بینی می کنه ! این ایده مواقعی به ذهن میرسه که حال و حوصله ام بیشتره و حس و حال خیالبافی دارم و جنایی کردن ماجرا رو. که البته این احتمال گاهی جواب میده . یه  وقتا هم که به هیچ نتیجه ای نمیرسم و آخر میرسم به تقدیر...  که مثلا قرار بوده این حال و هوای من  باشه در این روز خاص،  که اصلا با این ایده کنار نمیام... حتی وقتی اون حال و هوای بی دلیلم شادی باشه!  بعد هم کلی حالم  گرفته میشه ...
    گاهی هم می گم اصلا مگه همه چی باید دلیل داشته باشه؟ شاید ایراد اینه که همیشه دنبال علت ماجراها هاییم . و وقتی ادم خودش رو زیادی درگیر این علت و معلول ها میکنه بد تر گیج میشه. اگه این حس و حال رو نشانه در نظر بگیریم ، نه باید بی تفاوت بود  و نه باید بیش از حد دنبالش رفت. و باز می رسیم به جناب تعادل که باید همه جا حضور داشته باشه.
   خلاصه مدتی قبل  به شدت  دنبال دلیلش می گشتم و در گیر ماجرا بودم. بعد هم از اونجا که به نتیجه ی خاصی نرسیدم کم کم به فراموشی سپرده شد. و مثله یه راز باقی موند. تا اینکه که ديروز داشتم  تقویم هام نگاه می کردم و یادی از خاطرات که به یک نتکه ی عجیبی برخوردم، اینکه یک سری روزهای خاص در چندین سال متوالی من حس یکسانی داشتم!  این شد که رفتم سراغ بقیه ی تقویم ها و دفتر های خاطراتم . وجالب ترین علت ماجرا برام روشن شد. اتفاق هایی که در گذشته برام افتاده بوده و برام مهم بوده در زمان خودش . بعضی از اونها رو حتی به یاد هم نمی آوردم چه برسه به تاریخشون. اما گویا تاثیرشون روی ذهن و ضمير ناخودآگاه من پایدار مونده بود . جدا كه موجودات پيچيده اي هستيم....
حیف که فقط تعداد محدودی از این روز های مرموز رمز گشایی شد. اما حداقل از رسیدن به این فکر که تقدیر روحم و در دست داره رها شدم.

۱۳۹۰/۰۴/۲۲

۱۳۹۰/۰۴/۰۶

نشانه ها

ميزان اعتقاد آدم ها به نشانه ها متفاوته . من عضو دسته ي معتقد به وجود نشانه هام التبه نه به صورت افراطي. منظورم از نشانه ها اتفاقاتي هستن در اطراف ما كه پيامي برامون دارن. اتفاقايي كه ما در ايجادشون نقش نداشتيم.
دنبال كردن نشانه ها اصلا كار آسوني نيست. گاهي از كنارشون راحت رد مي شيم، بدون اينكه توجه كنيم بهشون و بعدا گله داريم از اينكه چرا نيستند و پنهانند. يه جورايي انگار صرفا مي خوايم بهانه گيري كنيم و اينكه تكليفمون با خودمون روشن نيست رو گردن ديگران  بندازيم . 
گاهي هم اونقدر به يه ماجرا فكر مي كنيم و درگيرش هستيم  كه ناخودآگاه از زمين و زمان نشانه ميسازيم ، دنبال نشانه كه هستيم، تشخيص اينكه اين نشانه ها نشانه هاي كاذب اند يا واقعي خيلي گيج كننده است... و همزمان تعيين كننده.
يه وقتايي با اينكه هميشه دنبال اونها ميگرديم و مي دونيم وجود دارند . اونقدر اين نشانه ها غير منتظره و عجيب هستن كه وقتي باهاشون مواجه ميشي ،آدم مي ترسه  و به شك مي افته.
نمي دونم ماجرا چيه آرزوي ديدن راه و مسير و نشانه ها رو داريم. همش براي رسيدن و بدست آورندش دعا مي كنيم . اما وقتي مي بينيمشون ميترسيم و شوكه مي شيم . گاهي نشونه ها اونقدر...نمي دونم چي ميشه بهش گفت واقعي، غير منتظره هستند (ميشه گفت فراتر از انتظار واقعي) كه آدم فكر مي كنه توي خواب و روياست. يه جورايي هم زيباست و هيجان انگيز و هم ترسناك ...

۱۳۹۰/۰۱/۲۹

ماه از كدوم سمت طلوع مي كنه ؟

*‌ ماه از كدوم سمت طلوع مي كنه؟
- مممم... بايد شرق باشه.
* تو نيم كره ي جنوبي چطور؟

تا حالا فكر كردين ماه از كدوم سمت طلوع مي كنه ؟  جواب در هر 2 نيم كره شرقه!
بيايم ثابت كنيم . 

1)      با روش مشاهده:  
 مي تونيم سفر  كنيم و ببينيم.

2)      با استفاده از برهان خلف :

اگه اين طور فرض كنيم كه جهت طلوع ماه  در 2 نيم كره متفاوت باشه چه اتفاقي مي افته... اينجوري بايد 2 تا نيم كره خلاف جهت هم بچرخن. اون موقع چند حالت  مي تونه پيش  بياد . 

1.      اگه نيم كره ها با پيچ وصل باشن . بنا به جهت چرخش و باقي مسائل يا از هم باز ميشن يا محكم تر مي چسبند به هم . البته در حالت دوم بعد از مدتي حتي با تاخير هم ماه طلوع نمي كنه. 
2.      اگه نيم كره ها با نوعي چسب وصل باشن. در اثر سايش زمين به مرور زمان پودر مي شه  و از حالت كروي خارج ميشه تا كاملا نابود بشه.
3.      اگه زمين انعطاف كافي داشته باشه شايد آبش گرفته بشه.

پس مي شه به اين نتيجه رسيد كه در دو نيم كره از يك جهت طلوع مي كنه.

اما راجع به شرق و غربش فقط الان راه شهود به ذهنم ميرسه.... 
راستي اگه از غرب طلوع كنه چي مي شه ؟ موقع طلوع ماه و غروب خورشيد و برعكس مي تونه تصادف بشه يا يه چيزي تو اين مايه ها.


پ.ن. اين برهان به مرور كامل تر ميشه ...

۱۳۸۹/۱۲/۲۴

 

شاید چشم‌های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک‌های‌مان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف تری ببینیم

 

۱۳۸۹/۱۰/۱۵

سرگرداني

اندوهي عميق و فشاري بيشتر از آنكه در تصور بگنجد قلبم را احاطه كرده
روحم از سرگرداني و قلبم از درد رو به ويراني است
و چشمانم ديگر ياراي جلوگيري از فروريختن باران اندوه را ندارند
و من،
همچنان بي يار و ياور در كوچه پس كوچه هاي بي پايان زمان در پي گم كرده اي نامعلوم،  سرگردان

دلم مي خواست مي شد رها شوم از هر چه هست و نيست.
حادثه اي مي خواهم ، حادثه اي فراتر از بعد تفكر و خيال
حادثه اي همچون تركش كه حصار اندوه قلبم را بدرد و روحم را بشكافد،
تا شايد نجات يابم از اين درونيات پوچ و مبهم ،
                                                       تا شايد
                                                             نجات يابم ...

۱۳۸۹/۱۰/۱۰

خطر بائوباب ها رو جدي بگيريد!!!

مراقب بائوباب هاي سياره ي وجودتون باشيد... پاره اي از وقت ها پشت گوش انداختن كار ايرادي نداره اما اگر پاي بائوباب در ميان باشه اين ديگه فاجعه است... 


۱۳۸۹/۰۹/۰۹

ترس


گاهي مي ترسيم نگاه كنيم چون مي دونيم كه اگه چشمامون رو باز كنيم چي در انتظارمون  ِ .

و گاهي مي ترسيم نگاه كنيم چون نمي دونيم چي خواهيم ديد و با چي رو به رو مي شيم .

كدوم بهتره ؟...



۱۳۸۹/۰۶/۲۷

صحبت یا مشت؟!؟

کاش آدم ها هم رو آدم حساب کنن ، می دونین گاهی یا اغلب اوقات این اتفاق نمی افته. مخصوصا وقتی که تو ی رابطه یکی از طرفین خیلی احترام نگه داره و در جواب سوال های بیجا و رفتار های غیرمنطقی ، نرم برخورد کنه. 
انگار به جای اینکه طرف به خودش بیاد و خجالت بکشه فکر می کنه چقدر با اقتدار رفتار می کنه و تو رو بازی میده و تو از روی نفهمی اینجوری رفتار می کنی. کما اینکه همچین بی راهم فکر نمیکه. حتما نمی فهمی که از 1 جلبک (از کلیه ی جلبک ها عذر می خوام) انتظار داری رفتار منطقی رو درک کنه.
یه روزی در یک همایش  یه بنده خدایی بد بهم  توهین کرد، در اوج عصبانیت کلی خودم و آروم کردم وفقط گفتم: 
* من واقعا معذرت می خوام که اصلا نمی فهمین چی دارین میگین.
چند روز گذشت ، بچه ها رفتن باهاش حرف بزنن که این ماجرا ختم به خیر بشه، طرف گفت: من نمی دونم چی شده؟! ایشون همون روز متوجه اشتباهشون شدن و عذر خواهی کردن...
حالا ماجرا همین ِ ... واقعا از نفهمی من و امثال من ِ که این چنین اشتباهاتی رو تکرار می کنیم. 

مودبانه متوجه نشد؟ نمی خوای فحش بدی؟ مشت راه حل مناسبی  ِ!