عکس من
من به بی سامانی باد را می مانم و به سرگردانی ابر را
‏نمایش پست‌ها با برچسب .... نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب .... نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰/۰۸/۰۵

نيمه ي راه


و امروز من به اين نتيجه رسيدم كه از بزرگترين مشكلات من اينه كه توي دنيا ي نسبي ِ اطرافم ، دارم  در به در به دنبال قطعيت مي گردم .

پس نوشت:
از وقتي به اين نتيجه رو نوشتم  همش ذهنم مشغول بود . هم كاملا به نظرم درست مي آمد هم يه جاي كار ايراد داشت . ايراد كار در استفاده ي نادرست واژه "قطعيت" بود. واژه مقابل نسبي بودن ، مطلق بودنه.
(16 دقيقه ي بامداد ِ روز بعد)

۱۳۹۰/۰۷/۰۲

۱۳۹۰/۰۴/۲۲

۱۳۹۰/۰۲/۲۴

hhhh....


امان از وقتي كه براي چندمين بار دفترت با اسم هاي تكراري پر مي شه ... و تو باز هم عبرت نمي گيري !!!  اون موقع  بهترين كار اينه كه با مشت بزني توي صورت خودت.

۱۳۹۰/۰۲/۱۴

it is Official !



Dear past;

Please stop tapping me on the shoulders. I don't want to look back.


                                                                                      with regard
                                                                                             me

۱۳۸۹/۱۲/۱۹

اسفند امسال



مي دونين  قشنگ ترين و جذاب ترين خاصيت ِ زندگي  چيه؟ اين كه غافلگيرت مي كنه! و محشر ترين حس اين كه غافلگير بشي!
يه وقتايي وقتي اصلا فكرش رو نمي كني اتفاقايي مي افته كه كلي جالبه. (البته لزوما هميشه +نيستن اين غافلگيري ها!  كما اينكه - هاش هم نمك زندگي ِاما الان مد نظر + هاش ِ)
امسال اسفند ماه براي من  خيلي مهم بود و هيچ چيز (به معناي واقعي كلمه) اون جور كه بايد و من مي خواستم  پيش نرفت. و كلي باعث دلخوري بود اما ...بر خلاف انتظار از اون ماه هاي فراموش نشدني شد.  در نهايت اتفاقاتي كه افتاد تلفيقي بود از هر چي مدت ها بود در دلم بود و كم كم داشت رنگ فراموشي به خودش مي گرفت... و اين حوادث قشنگ ترين اسفند ماه عمرم رو ساختن!

۱۳۸۹/۱۲/۰۸

ترديد



وقتي كه ديگر نبود ،
من به بودنش نيازمند شدم.

وقتي كه ديگر رفت ،
من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم.

وقتي كه او تمام شد ... من آغاز شدم.

۱۳۸۹/۱۰/۲۱

قصه ها و معجزه هاشون ...

 با قصه ها از دوران  كودكي آشنا ميشيم، زمان ميگذره و به ظاهر از عالم قصه ها  دور مي شيم. غافل از اينكه خودمون داريم قصه ي زندگيمون رو مي نويسيم ...  خوش به سعادت اونايي كه تو اين دنيا قصه شون رو با تمام مشكلات و بالا پايين هاي زندگي به زيبا ترين شكل  ممكن نوشتن و همون طور كه گاهي آدم دلش هواي شنيدن قصه هاي قشنگ بچگيش رو مي كنه، دلش هواي شنيدن صداشون و هم صحبتي با اونا رو مي كنه. و چه سخته قبول كردن نبودشون و با خاطره هاشون زندگي كردن...

دلم تنگه... براي خيلي ها و از همه بيشتر،  براي لحظه لحظه ي بودن  با كسي كه با صداي دلنشينش قصه گوي كودكيم بود و حافظ خوندن يادم داد. و براي كسي كه در تاريكي نوشت و چه زيبا نوشت  ...

                                                                                           روحشون شاد و يادشون گرامي