عکس من
من به بی سامانی باد را می مانم و به سرگردانی ابر را
‏نمایش پست‌ها با برچسب my favorite screenplays. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب my favorite screenplays. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱/۰۲/۰۲

می خواستم اسب باشم ، پرنده ای شدم با بال های مرگ


آن: چرا همش می خوای نقش آدم های بی احساس رو بازی کنی؟

مارگوت: دارم این کار رو می کنم؟

آن: خودت نمی فهمی؟ همه جا حاضری. اِنقده هستی که دیگه لازم نیست آدم صدات کنه یا بخوادت. مارگوت هست مثل هوا که همیشه هست. آدم کافیه دستش رو دراز کنه و لمسش کنه. مهم نیست این دست به کدوم طرف دراز میشه، چون مارگوت حتما همون جاست.

مارگوت: این بده؟

آن: من خیلی نگاهت می کنم مارگوت. بیشتر از اون که دیگران رو نگاه کنم. اون آدم ساکت و بی دردسر ، یه چیزی اون پشت ها داره که می خواد قایمش کنه.

مارگوت: چی؟

آن: تو اِنقده همیشه هستی که میشه دیگه نگاهت نکرد. میشه ندیدت. میشه فکر کرد بی نیازی. احتیاج نداری. میشه از تو با خیال راحت گذشت و به اونا فکر کرد که احتیاج دارن و می خوان نگاهشون کنی. تو اینجوری کم کم همه چی رو قایم می کنی، پنهون می کنی.

مارگوت: از پنهون کردن چی عایدم میشه؟

آن: ایجا هر کدوم از ما با یه چیزی دَووم می آریم. من با لج بازیم . پیتر با خل بازی هاش...

مارگوت: من با چی؟

آن: با اینکه به خودت بگی من چقده تنهام، چقده هیشکی من رو نمی فهمه، اما من قدرتش رو دارم تحمل کنم. تو همه چیت قایم میشه پشت بزرگواریت، اما تو اصلا بزرگوار نیستی مارگوت، چون داری رنج می بری. من دلم برا این همه رنجی که می کشی می سوزه مارگوت.

مارگوت:من می خوام ببخشم آن. دلم می خواد همه چی رو ببخشم. نمی خوام با کینه هام زندگی کنم. من کینه دارم آن، از همه چی. از اونایی که من رو وادار کردن اینجا زندگی کنم. از اونایی که ترس هاشون من رو اینجا مسموم می کنه. از خودم. از عشقی که ازم دریغ شده. من می تونستم عاشق بشم، آن، زندگی کنم. اما همه چی از من دریغ شده. همه چی رو جلوتر از اینکه بفهممشون از من گرفته ن. من نمی دونم کی این کار رو با من کرده. خدا ، هیتلر، یا مردمی که نمی دونم کی اَن . برای همین فقط خودم رو مقصر می دونم تا حداقل بتونم ببخشم. یکی رو ببخشم تا کینه ها اینجوری قلبم رو فشار ندن. من می خوام بزرگوار باشم. برا خاطر اینکه کینه هام رو پس زده باشم. همون کینه ای که تو می خوای سر خداوند خالیش کنی و نمی تونی. خدا مقصر نیست، آن، هیچکس مقصر نیست، حتی هیتلر. اونم کینه هایی داره که باید سر کسایی خرابشون کنه.

آن: کینه های خدا کدومه؟ چیه که اینجوری سر آدم ها خرابشون میکنه؟

مارگوت: نمی دونم آن. من هیچی نمی دونم.دلم می خواد هیچ وقت هم ندونم. برای همین می خوام باشم اما هیچ وقت دیده نشم. این پسره پیتر نمیدونه با چه نعمتی زندگی می کنه. نعمت ِ دیده نشدن.

آن : تو می خوای خدا باشی مارگوت؟

مارگوت: خیلی وقتا دلم خواسته یه راهی پیدا کنم و خودم رو بکشم. همیشه هم خیلی فکر کردم چه جوری می تونم این کار رو بکنم بدون اینکه به یادِ کسی بمونم. فکر کردم می تونم از این در بیرون برم و خودم رو تسلیم کنم. اما می دونم اون وقت هیچ کس نمی تونه من رو فراموش کنه. حتی خواستم با قیچی رگ هام رو بزنم، اما باز یادم اومده قیچی چیزیه که اینجا زیاد باهاش کار داریم و این یعنی با هر بار نگاه کردن به اون یادِ من می افتین. آن، اینجا حتا هیچ جورنمیشه مرد و فراموش شد. شاید اون بیرون بشه اما اینجا نه – نه نمی خوام خدا باشم. خدا همیشه هست. نمیشه از یادش برد. من می خوام از یاد همه برم.


می خواستم اسب باشم 
محمد چرمشیر
بازخوانی رمان "خاطرات یک دختر جوان"
نوشته ی آن فرانک


۱۳۹۰/۰۸/۱۳

زندگي، عشق ، مرگ



" مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشید"
           اینو یکی می گفت که سر پیچ یه خیابون وایساده بود.

" زندگی را فرصت آنقدر نیست که در آینه به قدمت خویش بنگرد و میان لب خنده و اشک یکی را سنجیده گزین کند"
           اینو یکی می گفت که سر سه راهی وایساده بود.

"عشق را مجالی نیست حتا آنقدر که گوید برای چه دوستت می دارد"
           والله  ِ اینم یکی دیگه می گفت ،
                      سرو لرزونی که راست وسط چهارراه هر ور باد وایساده بود.


شب هاي روشن

۱۳۹۰/۰۷/۱۷

وداع


طاهر : بيا فكر نكنيم امشب شب وداع  ِ  ، بيا مثل هر شب كتابمون رو بنويسيم.
عزيز : گرچه خيال بافتن معصيت ِ اما گناهش كمتر از اونِكه هنوز غم نيومده آدم غم بخوره



دلشدگان
كارگردان: زنده ياد علي حاتمي

۱۳۹۰/۰۴/۲۷

خرده جنايات زناشوهري


لیزا متحیر از حالت ژیل ، نزدیک او می رود.
لیزا: دواهاتو خوردی؟

ژیل:  (عصبانی) درد من دوا بردار نیست! این دیگه چه مرضیه که هر بار یک حسی سراغم  میاد می خواین دوا به خورد من بدین؟

لیزا: (می زند زیر خنده) ژیل!

ژیل: تازه مسخره ام هم می کنی؟

لیزا: (دارد کیف می کند) ژیل محشره، حالت بهتر شده، داری خودت می شی؛ این تکیه کلام توست: " این دیگه چه مرضیه که هر بار یک حسی سراغم  میاد می خواین دوا به خورد من بدین؟" ! این خود خودته. همیشه از آدمایی که از خشم و غصه ، دلهره یا عصبانیتشون فرار می کردن و قرصای آرام بخش می خوردن بدت می اومد. فرضیه ات هم این بود که : این دوره زمونه مردم رو اونقدر ناز نازی کرده که حتا می خواد وجدان آدما رو هم به دوا ببنده ولی موفق نمی شه که انسان بودنمون رو معالجه کنه.

ژیل: (متعجب و خوشحال) راستی؟

لیزا: همیشه می گفتی عقل در این نیست که جلوی احساس رو بگیری، بلکه در اینه که همه چیز رو احساس کنی. هر طور که باشه.


*********
لیزا: اگه اشتباه نکنم دارین رو ماشین من بالا میارین!

ژیل: متاسفم

لیزا: نه نه ادامه بدین. به هر حال از رنگش متنفرم . همیشه دلم می خواست منحصر به فرد باشه.

ژیل: حالا دیگه کاملا تکه!


نمايشنامه اي از اریک امانوئل شمیت


۱۳۹۰/۰۱/۱۳

127 hours


TUESDAY



Aron: Good morning, everyone. It is seven o'clock here in Canyon Country USA.
This morning, on the boulder, we have a very special guest:
Self-proclaimed American superhero...Aron Ralston.Let's hear it for Aron.

Aron: It is a real pleasure to be here.
Thank you. Thanks.
Can I say hi to my mom and dad?

Aron: Mom and Dad.
Mustn't forget Mom and Dad. Right, Aron?

Aron: Yeah, that's right.
Hi mom, I'm really sorry I didn't answer the phone the other night.If I had, I would have told you where I was going and then ...I probably wouldn't be here.

 Aron: That's for sure.But like I always say ...Your supreme selfishness is our gain.

Aron: Thank you

Aron:  Aron.Anyone else you'd like to say hi to?

Aron: Brian, at work

Brian: hi Aron.

Aron: Hey I probably won't be making it in to work today.

Aron: Get a load of this guy.
Wait.
We got a question coming in from another aron ...in Loser Canyon, Utah.

Aron asks:

Am I right in thinking ...that even if Brian from work notifies the police...
they'll put a 24-hour hold on it before they file a missing persons report? Which means you won't become officially missing ...
until midday Wednesday at the earliest.

Aron: You're right on the money there, Aron.

Which means, I'll probably be dead by then.

Aron: Aron from Loser Canyon, Utah.How do you know so much?

I will tell you.
I volunteer for the rescue service.I'm something of a, big f**king hard hero.I can do everything on my own.

Aron: I do see.Is it true that despite...
or maybe because you're a f**king hard hero ...You didn't tell anyone where you were going?

Aron: Yeah, that's absolutely correct.

Aron: Anyone?

Aron: Anyone.

Aron: Ops

Aron: yeh…Ooops