بر این کناره تا کرانهی آمودریا
آبی میگذشت که دگر نیست
رودی که به روزگارانِ دراز سُرید و از یاد شد
رودی که فروخشکید و بر باد شد
بر این امواج تا رودبارانِ سند
آبی میگذشت که دگر نیست
رودی که به روزگارانِ دراز سُرید و از یاد شد
رودی که فروخشکید و بر باد شد
بر این امواج تا رودبارانِ سند
زورقی میگذشت که دگر نیست
زورقی که روزی چند در خاطری نقش بست
وانگه به خرسنگی برآمد و درهم شکست
زورقی که روزی چند در خاطری نقش بست
وانگه به خرسنگی برآمد و درهم شکست
بر این زورق از بندری به شهرْبندری
زورقبانی پارو میکشید که دگر نیست
پاروکشی که هر سفر شوریده دختریش دیده به راه داشت
که به امیدی مبهم نهالِ آرزویی به دل میکاشت
زورقبانی پارو میکشید که دگر نیست
پاروکشی که هر سفر شوریده دختریش دیده به راه داشت
که به امیدی مبهم نهالِ آرزویی به دل میکاشت
بر این رودِ پادرجای
امیدی درخشید که دگر نیست
امیدِ سعادتی که پابرجا مینمود
لیکن در بسترِ خویش به جز خوابی گذرا نبود
امیدی درخشید که دگر نیست
امیدِ سعادتی که پابرجا مینمود
لیکن در بسترِ خویش به جز خوابی گذرا نبود
احمد شاملو




