عکس من
من به بی سامانی باد را می مانم و به سرگردانی ابر را
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱/۰۱/۲۸

رود ِ خاموش


  
بر این کناره تا کرانه‌ی آمودریا
آبی می‌گذشت که دگر نیست
رودی که به روزگارانِ دراز سُرید و از یاد شد
رودی که فروخشکید و بر باد شد

 بر این امواج تا رودبارانِ سند
زورقی می‌گذشت که دگر نیست
زورقی که روزی چند در خاطری نقش بست
وانگه به خرسنگی برآمد و درهم شکست

بر این زورق از بندری به شهرْبندری
زورق‌بانی پارو می‌کشید که دگر نیست
پاروکشی که هر سفر شوریده دختری‌ش دیده به راه داشت
که به امیدی مبهم نهالِ آرزویی به دل می‌کاشت

بر این رودِ پادرجای
امیدی درخشید که دگر نیست
امیدِ سعادتی که پابرجا می‌نمود
لیکن در بسترِ خویش به جز خوابی گذرا نبود


احمد شاملو


۱۳۹۱/۰۱/۱۷

دوباره بکوش


نگاه کن ،
نگو که ترانه از دست رفته ست،
دوباره بکوش،

بنوش،
در چشمه هنوز،
آبی هست.

با دو گام از پل می گذری،
هیچ چیز به پایان نرسیده ست هنوز.
دست تشنه ات را بالا بگیر و راه بیفت،
می میری تو اگر باز بمانی.

 صدایی هست که می خواند، صدایی هست که می رقصد
صدایی هست که می رقصد و می گردد،

بخواه،
اگر تو بخواهی تو جهان را می جنبانی،
دوباره بکوش،

نگو که قله فتح از دست رفته ست،
زندگی همان رزم است،

دوباره بکوش.


پائولو کوئلیو

۱۳۹۱/۰۱/۱۰

بی من مرو




خوش خرامان می روی ای جان ِ جان بی من مرو
ای حیات دوستان در بوستان بی من مرو
ای فلک بی من مگرد و ای قمر بی من متاب
ای زمین بی من مروی و ای زمان بی من مرو
 این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو
ای عیان بی من بی من مدان و ای زبان بی من مخوان
ای نظر بی من مبین و ای روان بی من مرو

مولانا



۱۳۹۰/۱۲/۲۹

آب ِ عاشق



آب عاشق است
رود مي شود
سرود مي شود
مي رود به ريشه مي رسد
شاخه ها، پر از چراغ مي شوند
سبزه ها، سلام مي كنند
كوچه ها، كوچه باغ مي شوند...

بهار فرا مي رسد...
سال نو مبارك


پ.ن شعر از محمدرضا عبدالملكيان


۱۳۹۰/۱۲/۲۷

بگذار بگذريم


بگذار بگذريم
از شادي ، از اندوه
بگذار بگذريم
از قهر و آشتي
بگذار بگذريم
از سخنان بيهوده و سخت
از عاشقانه هاي ميان تهي
بگذار بگذريم


باد و برگ 
عباس كيارستمي
 

۱۳۹۰/۱۲/۱۲

باران


آه، چه دلگیر است باران
در کنار کوهی از آتش
فنجانی بر دست گرفته ام
می اندیشم که شاید خواب بوده ام
نجوایی به گوش می رسد که
ببار باران،شاید تو جهان را پاک کنی
ببار باران، شاید تو توان سخن داشته باشی
غرق در این شیون می یابم که چه شیرین روزگاریست


امید
11/12/90

۱۳۹۰/۰۹/۱۹

زندگي، سفري با بليط يك طرفه


بيهوده مشت به شيشه هاي اين قطار مي كوبي!
بيهوده صدايت را
به آن سوي پنجره پرتاب مي كني
ما
بازيگران يك فيلم صامتيم.

 
گروس عبدالملكيان