عکس من
من به بی سامانی باد را می مانم و به سرگردانی ابر را
‏نمایش پست‌ها با برچسب نامه هايي به ساكن اخترك ب 612. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نامه هايي به ساكن اخترك ب 612. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱/۰۳/۰۳

من ِ گم شده



تا این لحظه هیچ وقت معنی حسادت رو درک نکرده بودم . اما الان تک تک سلول هام به آسمون حسادت می کنن. کاش مثل آسمون میشد بارید. میشد مثل آسمون داد زد. کاش وقتی دل آدم مثل هوای بهار میشه ، ابر و آفتاب. دست آدم هم مثل آسمون باز باشه برای ابرازش. گم شدم ... توی سرم همهمه است. اونقدر صدا هست که چیزی نمیشنوم . گاهی ندید میگیرمشون و شادم . می خندم ، می خندونم. گاهی وقتی به دورم نگاه می کنم حس می کنم همه چیز و همه کس نا اشناست. گاهی همه چی برام مهمه . گاهی حس می کنم اصلا هیچی اهمیت نداره. فاصله ی این حس ها و بی حسی ها چند لحظه است...   

دل برت : وقتی از زندون آزاد شدم ، دیگه اصلا خوابم نمی برد عجیبه ! وقتی محکوم به آدم بودم بهتر می خوابیدم.  تو زندون که هستی ، اول نگرانی ، بعد به آینده فکر می کنی ، گاهی به گذشته بر می گردی، بعد از به مدتی اصلا فکر نمیکنی... 

حس آزاد بودن ندارم و از طرفی هم حس زندونی بودن ندارم . توی سرزمینی این وسط،  گیر کردم گویا.
میشینم لبه ی پنجره و هدفون رو می گذارم و چشمام رو می بندم . 


I broke my heart
Fought every gain
To taste the sweet
I face the pain
I rise and fall
Yet through it all
This much remains

I want one moment in time
When I'm more than I thought I could be
When all of my dreams are a heartbeat away
And the answers are all up to me
Give me one moment in time
When I'm racing with destiny
Then in that one moment of time
I will feel
I will feel eternity

 

۱۳۹۱/۰۲/۱۸

نقطه سر خط


نقطه ای میگذارم در انتهای خط هر آنچه گذشت در گذشته، هر آنچه ساختم و هر آنچه ویران کردم و هر آنچه بی تفاوت از کنارش گذشتم.

نقطه سر خط


۱۳۹۱/۰۲/۰۵

زندگی ، من یا کسی در نقش من



خسته ام ، کرور ها کرور فکر و خاطره و خیال این روزا دارن توی سرم خودنمایی میکنن. هم رو هل می دن. به هم تنه میزنن با هم دعوا میکنند. بعضی وقتا سعی در قانع کردن هم دارن. کنترل فکر و ذهنم از دستم در رفته. کار های روزانه و درس ها و پروژه ها تقریبا دارن در نقش ناجی عمل میکنن. هر لحظه که وقت آزادی موجود باشه انگاری در به روی فکر و خیال ها باز میشه ...
دیروز ساعت ها راه رفتم. گفتم شاید اگه فکر ها رو زندونی نکنم به نتیجه ای برسن. مخصوصا توی این هوای معرکه و نم نم بارون. سبک تر شدم اما نتیجه ی خاصی حاصل نشد. تشخیص علت و معلول هم بعضی وقتا جدا کار سختیه، ماجرا مرغ و تخم مرغ شده . نمی فهمم فشار کار ها باعث این یه هم ریخته گی شده یا به هم ریختگی ذهنم باعث شده سرم رو با کار و پروژه ها شلوغ کنم.این بار با دفعه های قبل متفاوته... خیلی زیاد... اصلا من زنده ام؟ دارم زندگی می کنم؟ بعد یاد شعر حسین پناهی افتادم که میگه: 

همه ی اینها اسمش زندگی است...
دل تنگی ها ،
دل خوشی ها ،
ثانیه ها ،
دقیقه ها ...
و ما زنده ایم،
چون بیداریم
ما زنده ایم،
چون می خوابیم
و رستگار و سعادت مندیم ،
زیرا هنوز بر گستره ی وسیع وجودمان ،
پانشینی برای گنجشک کوچک عشق باقی گذاشته ایم. 

گاهی شعر ها کمک میکنند و در محاکمه های شبانه فریاد رس میشن. گاهی هم مثل این روزا فکری به اون همه فکر اضافه می کنن. حس می کنم دیگه خودم رو نمیشناسم. انگار یکی داره جای من نقش باز میکنه. شاید قسمتی از بزرگ شدن باشه ( و میترسم که این از اون دسته تغییرات باشه که من رو ببره به سمت آدم بزرگ شدن) این نوشته ی حسین پناهی رو خوندی؟ 

می بینی چقدر ساده و سخت است آدمی!
ساده در شباهت و سخت در پیچیدگی ها!
... هر وقت داستانی ضعیف باشد
تو ناگزیری با پشتوانه ی فرضی،
برای کنش و واکنش هایت
دلایل قانع کننده و انگیزه ساز تدارک ببینی،
تا بتوانی به زندگی در داستان ادامه بدهی!
درست مثل خود زندگی!
از چیزی امید می سازیم برای فردا
و کش می آید و تمام وجودمان در جاذبه ی فوق العاده اش!
سفری ، دیداری، تغییری ُ چیزی از این دست...
چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم ! 

و اینکه میگه : 

بازی ، دل مشغولی کاذبی است برای فراموش کردن ،
یا به یاد آوردن احساس واقعی. 

این از اون دسته شعر های نجات دهنده بود. شاید ماجرا این باشه...



۱۳۹۱/۰۱/۲۸

رود ِ خاموش


  
بر این کناره تا کرانه‌ی آمودریا
آبی می‌گذشت که دگر نیست
رودی که به روزگارانِ دراز سُرید و از یاد شد
رودی که فروخشکید و بر باد شد

 بر این امواج تا رودبارانِ سند
زورقی می‌گذشت که دگر نیست
زورقی که روزی چند در خاطری نقش بست
وانگه به خرسنگی برآمد و درهم شکست

بر این زورق از بندری به شهرْبندری
زورق‌بانی پارو می‌کشید که دگر نیست
پاروکشی که هر سفر شوریده دختری‌ش دیده به راه داشت
که به امیدی مبهم نهالِ آرزویی به دل می‌کاشت

بر این رودِ پادرجای
امیدی درخشید که دگر نیست
امیدِ سعادتی که پابرجا می‌نمود
لیکن در بسترِ خویش به جز خوابی گذرا نبود


احمد شاملو


۱۳۹۱/۰۱/۲۱

ترین ها

نمی دونم ماجرا چیه، ما آدم ها اینقدر دنبال " ترین ها " هستیم. بهترین وسیله رو داشته باشیم، بهترین کار رو ، بهترین ظاهر رو  ، به بهترین نحو از عهده ی هر کاری بر بیایم. بهترین دوست باشیم، بهترین شاگرد باشیم، خلاق ترین باشیم،  ... و خلاصه  تاپ ترین باشیم در هر زمینه ای. این خوبه از چند جهت و بد هم هست از جهاتی دیگر

خوبه چون انگیزه ی پیشرفت کردن به ما آدم ها میده ، هر کجای مسیر باشیم میتونیم برای بهتر بودن تلاش کنیم. خوبه چون باعث پیشرفت ماست و راکد نبودن زندگی. از طرفی این بهترین بودنه اون قدر گاهی وقتا مهم میشه که باقی حالات ندید گرفته میشه . یعنی یا بهترین حالت یا بد ترین حالت. خوب و بد و متوسطی در کار نیستند. اینه که دنیا میشه سیاه و سفید.صفر و یک

خب این زندگی رو سخت می کنه، بهش استرس میده چون آدم پیشرفت و پس رفتش رو نمی بینه. انگار هدف رو گذاشتیم  سر یه بلندی و به هر نحوی می خوایم برسیم بهش. بعد از یه مدتی می بینیم که فقط هدف و رسیدن بهش برامون مهم شده و لذت زندگی رو از خودمون گرفتیم. ماجرا میشه کوهنوردی که فتح و رکورد سرعت اونقدر براش مهمه که از زیبایی کوه و طبیعت لذتی نمی بره. و گاهی اونقدر هدف مهم میشه که راه رسیدنش دیگه مهم نیست. و آسیب هایی که به خودش و دیگران هم...

یا مثلا دوست باید بهترین آدم و بی عیب ترین باشه و اگرنه بد ترین میشه. یا یکی می خواد بهترین دوست یکی باشه یا اصلا نباشه! ترین بودن خوبه ، ایده آل هر کسیه اما وقتی پای حس میاد وسط، تعریف و برنامه ی یکسانی براش نمیشه تعیین کرد. خب امکان داره آدم با یکی راحت تر باشه این دلیل این نیست که با دوست دیگه ای معذب باشه! 

 "ترین " بودن و به دنبال "ترین ها" بودن هم مثل خیلی چیزای دیگه خوبه و مهم، اما نه اونقدر که به خاطرش زیبایی های اطراف رو نبینیم. نه اونقدر که بخاطرش خودمون رو فراموش کنیم . نه اونفد که دوستی ها رو از دست بدیم. مهم اینه که بدونیم "ترین " بودن و به دنبال "ترین ها" بودن ، از اون دسته تعاریف ناب نسبی هستند که در راهش نباید طیف خاکستری بین مثبت و منفی رو از یاد برد و مثل همیشه تعادل رو رعایت کرد.  

۱۳۹۱/۰۱/۱۲

چند دقیقه آرامش




کنار پنجره،  بوی بارون بهار ، باد بهاری با تک و توک قطره های بارون که میخوره به صورت آدم ، یه آهنگ خوب ، یه لیوان چای گرم با عسل.  تهران تمیز با سوسو ی چراغ هاش ... و یه نفس عمیق. 

عجب آرامشی داره امشب با اینکه جمعه شبه... 


پ.ن. البته از اونجایی که شارژ دوربین یاری نکرد از یه شب دیگه کمک گرفتم :)

۱۳۹۰/۱۰/۱۰

يك سوال



اگه كسي گلي رو دوست داشته باشه كه تو كرور ها كرور ستاره ، فقط يك دونه ازش هست ، براي احساس خوشبختي، همين قدر بس كه نگاهي به اون همه ستاره بندازه و با خودش بگه : " گل من ميون اون ستاره هاست" ...

 قبول ... اما با دلتنگي براي گل چه بايد كرد؟


۱۳۹۰/۰۹/۱۴

عدالت سرابي كه زاده ي ذهن بشر بود و بس...

همه در حال دويدنيم. هركي  به يه نحوي، مي دويم و مي دويم به دنبال اميد و آرزو هامون. به سمت آرمان هاي بشريت... به دست آوردن آرامش و شادي و ساختن محيطي امن ، جايي كه همه چيزش رو حساب و كتاب ِ . جايي كه عدالت هست و انديشه ها ميتونن پر و بال بگيرن و پرواز كنن. جايي كه جا برا همه باشه. اين روزا به اطرافم كه نگاه مي كنم همه چيز اين شعر شاملو رو تداعي مي كنه  

نه عادلانه نه زيبا بود
                       جهان
پيش از آنكه ما به صحنه برآييم.

به عدل دست نيافتني انديشيديم
و زيبايي
   در وجود آمد .

آن روي ديگرت
زشتي هلاكت باري ست
اي نيمرخ  ِ حيات بخش  ِ ژانوس!

هوا امشب خيلي سرده  و آسمون خيلي صاف . دلم تنگه، نميدونم حكمتش چيه ، انگاري اين وقت سال داره ميشه وقت دلتنگي براي خونه و بازگشت به اخترك هاي دور و نزديك. سفر طولانيه و راه سخت، قبول... كاش مردم زمين كمي از مردونگي مار رو داشتن...  اين هفته  آسمون بيشتر از پيش برام معنا پيدا كرد. نميدونم بايد از آشناتر شدن با آسمون چه حسي داشته باشم... آسمان رو دوست تر خواهم داشت، بله... اما اين "دوست تر داشتن" دلتنگ ترم هم مي كنه . 
دلم يه دل سير گريه مي خواد ... دلم گرفته از دنيايي كه توش براي اشك ريختن هم بايد برنامه ريزي كني.

۱۳۹۰/۰۷/۰۹

غروب


امروز بعد از مدت ها غروب خورشيد رو يه دل سير تماشا كردم . حال وهواي آسمون امروز يه طور ديگه اي بود. غروب پاييزي متفاوت با غروب هاي سرخ هميشگي . خورشيد اونقدر متفاوت بود كه آدم رو به شك مي انداخت . من نشسته بودم  وخورشيد آروم آروم ميرفت پشت كوه ها. مدت ها بود حركت زمين رو احساس نكرده بودم... كاش دوربيني بود با قدرت ديد دل آدم ها ... 


۱۳۹۰/۰۳/۲۵

از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!




از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!
دارم کم کم این فیلم را باور می کنم
و این سیاهی لشکر عظیم
عجیب خوب بازی می کنند.
در خیابان ها
کافه ها
کوچه ها
هی جا عوض می کنند و
همین که سر برگردانم
                   صحنه ی بعدی را آماده کرده اند


از لابلای فصل های نمایش
                               بیرونم بکش
برفی بر پیراهنم نشانده اند
که آب نمی شود
از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم
نشد!
و این آدم برفیِ درون
که هی اسکلت صدایش می کنند
عمق زمستان است در من.

اصلا
از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!
از پروژکتورهای روز و شب
از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!
دریا را تا می کنم
می گذارم زیر سرم
زل می زنم
             به مقوای سیاه چسبیده به آسمان
و با نوار جیرجیرک به خواب می روم

نوار را که برگردانند
خروس می خواند.

از توی کمد هم شده پیدایم کن!
می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند
یا گلوله ای در سرم شلیک
و بعد بگویند:
       " خُب،
                نقشت این بود"


گروس عبدالملكيان

۱۳۹۰/۰۳/۱۲

قایق کاغذی




یک جفت کفش
چند جفت جوراب با رنگ های نارنجی و بنفش
یک جفت گوشواره ی آبی
یک جفت ...

کشتی نوح است
این چمدان که تو می بندی !

بعد
صدای در
از پیراهنم گذشت
از سینه ام گذشت
از دیوار اتاقم گذشت
از محله های قدیمی گذشت
                  و کودکی ام را غمگین کرد.               
کودک بلند شد
و قایق کاغذی اش را بر آب انداخت
او جفت را نمی فهمید
تنها سوار شد
آب ها به آینده می رفتند.

همین جا دست بردم به شعر
و زمان را
مثل نخی نازک
بیرون کشیدم از آن
دانه های تسبیح ریختند :

                 من                      ...                                تو                  
                                                             کودکی                              ...

          ...                      قایق کاغذی                                 
               نوح                                                                            ...            
                                 ...                   آینده           
                                                                               ...

تو را
با کودکی ام
بر قایق کاغذی سوار کردم  و
به دوردست فرستادم
بعد با نوح
در انتظار طوفان قدم زدیم


گروس عبدالملکیان



۱۳۹۰/۰۳/۰۳

امان از دست آدميزاد

سلام
امروز از اون دسته روزايي بود كه خيلي دوست داشتني نيستن...
الان كه نگاه مي كنم مي بينم راس مي گفتي! كار اون پادشاه اخترك اول اونقدر ها هم مضحك نيست. حتما از اينكه دنيا سر ناسازگاري باهاش داشته ناراحت بوده و تصميم گرفته يه جورايي به دنيا نشون بده كه محكم تر از اين حرفاست... و فرضيات مسئله و طرز ديدش رو  طوري تغيير داده كه اين حس درش ايجاد بشه كه  همه چي طبق خواسته ي اونه. از همه چيز و همه كس، چيزي رو توقع داشت كه در توانشون بود يا مي خواستن انجام بدن. اعتراف ميكنم خداييش كار آسوني نيست... اما نمي توني منكر اين بشي كه از تنهايي رنج مي برد.   
مي دوني تو اين دنيا اين كه از اطرافيانت توقعي نداشته باشي و اونها رو همينطور كه هستن بپذيري كمك بزرگيه كه راحت تر زندگي كني . كمتر از كسي دلگير مي شي . اما جدا گاهي اين كار آسون نيست مخصوصا وقتي كسايي كه يه جورايي بهت نزديك ترن اونايي كه مي شناسنت. اونايي كه "دوست" صداشون مي كني به راحتي دست مي گذارن روي حساسيت هات و براي اينكه خودشون رو سبك كنن حرفا و رفتارايي از اونا مي بيني كه نمي توني منكر اين بشي كه جدا رنجيدي اونم وقتي جدا حقت نيست. وقتي راجع به اون مطلب و شرايط توضيح مي دي ،‌بحث مي كني، گاهي اشتباهت رو قبول مي كني سعي مي كني جبرانش كني. اما در جواب مي شنوي: الان ديگه برام مهم نيست ، قانعم نمي كنه ، نمي خوام گوش بدم. برام مهم نيست ناراحت مي شي يا نه ! مگه تو به ناراحت شدنم فكر كردي؟ و...  و اگر هم توضيحي ندي چون مي دوني اين حرفا رو مي شنوي گله هاي ديگه اي ازت مي  شه كه «ديگه آدم سابق نيستي ، عوض شدي و ...»
چرا وقتي آدما ناراحتن و كارا مطابق ميلشون پيش نمي ره  بقيه  رو مقصر مي دونن و همه چيز رو از ياد مي برند. همديگر رو محكوم مي كنن ، همه چيز رو له مي كنن؟ يا يه عده هم  خودشون رو ... اين دسته هم در حماقت و بي رحمي دست كمي از دسته ي اول ندارن!  چون هر دو تا انصاف رو تو قضاوت كنار گذاشتن.  و بازم بحث رعايت اين تعادل لعنتي پيش مياد...

خلاصه دوستم حكومت تو اين دنيا به روش پادشاه داستان چيز جالبي از آب در نمياد به گمونم يه وقتايي راه فراره تا راه حل. ميدونم ميدونم الان ميگي خب اين رعايت اعتداله كه...  ;) 

چقدر دلم مي خواد بدونم الان پادشاهه در چه حاله. به نظرت هنوز از حكومتش راضيه؟

                                                                                                               

۱۳۹۰/۰۲/۳۱



من همه رنج به دل مي بندم
و همه تير ملامت به جگر
به خيالي كه مي آيد روزي
كه به ديدار رخت مي خندم
وز هر آن كس  كه بر آن شهر سفردارد
مي پرسم:
«داري از او خبري؟»


پ.ن. شعري از نيما يوشيج