عکس من
من به بی سامانی باد را می مانم و به سرگردانی ابر را

۱۳۸۹/۰۸/۲۴

حدود 1.5 تا 2 سال پيش بود كه اين پست رو نوشتم ...

تا سه نشه بازی نشه!!!


میشه گفت جدا خوشحالم که سومین اشتباه احمقانه و البته در نوع خود بی نظیراتفاق افتاد و این قائله ختم به خیر شد(البته روی نتیجه ی آخریش خیلی نمیشه حساب کرد!)... 
بگذریم که من اصولا نقش مثال نقض رو در مسائل اثبات شده بازی می کنم و احتمال هر اتفاقی وجود داره. جریان از این قرار که من تو امتحان هام بی دفتی زیاد می کنم اما بعضی هاشون جدا تاریخی هستن
سوم دبیرستان ... زنگ جبر، من وفرانک نشسته بودیم و داشتیم حل می کردیم سوالها رو. من نگام افتاد به ورقه ی فرانک که 4،4 تا رو 4 حساب کرده بود! بهش گفتم و امتحان تموم شد جوابها که اومد من تو برگه دو دوتا رو 16 حساب کرده بودم!!! گرچه تو این دوره زمونه این نتیجه ی بعیدی نیست....
دومیش ترم سه رشته ریاضی کاربردی!!! سر امتحان آنالیز قضیه اثبات کردم در حد تیم ملی اما آخرش درست در نمی اومد ، چرا؟ چون صورت و مخرج کسرم که برابر بودن رو با هم زدم نوشتم صفر!!! خب با هم رفتن هیچی نموند... : دی 
و میرسیم به آخری یکی از افتخاراتم توانایی حل انتگرالِِ ِ ولی جدا نمی دونم چطوری این کار رو سر امتحان کردم !  برای حل انتگرال cos ln x  از روش جزء به جزء نوشتم:
u=ln x  و dv=cosx !!!!!

خب پیش میاد ولی هنوز خودم از این آخری در شگفتم! پیش خودمون بمونه که شب قبلش برای دو نفر توضیح دادم این مسئله رو!


 و حالا من امروز بازهم شاهكاري كم نظير خلق كردم و  گويا اين داستان همچنان ادامه داره...

۱۳۸۹/۰۸/۲۳

دیگه طاقت نداشت، انگار دیوارا تنگ تر شده بودن. با اون همه نیروی امنیتی راه فراری نداشت، تحمل شرایط حتی برای چند دقیقه هم زجر آور بود چه برسه به سی و هفت-هشت سال! 
1 .... 2.... 3.... 4....5....، 5.... 4 .....3.....2....1...... توی اون حال و شمردن عددای تکراری، یه دفعه فکری به ذهنش رسید. یه راه فرار اما نه از زندون از هرچی هست و نیست، عالی بود! ... اما مگه همش چند سالش بود؟  

- مگه همش چند سالته؟ حیف نیس؟ زود نیست واسه مردن؟ 

- هرچی باشه بهتر از 7؛8 سال از 1 تا 5 شمردنه! فکر کن، 38 تا 365 روز که هر روزش از 24 ساعت، کم ِ کم 16 ساعت تو این اتاقی و اگه 5 ساعت هم خواب باشی می مونه 11 ساعت. یه حساب کوچیک کن! میشه 10.287.360 بار !!! 

خب چی کار میشد کرد... نه هر جور حساب کردم بی راه نمی گفت. ولی خودکشی هم دنگ و فنگ خودش و داره. 
- به راهش فکر کردی؟ رگ زدن چطوره؟ 
- م م م .. بذار ببینم ،... نه! از خون و خونریزی بیزارم... 

- قرص چی؟

  - نه ، طول میکشه تازه کلی هم باید منتظر مردن موند. از اون مهمتر ممکنه بیان نجاتت بدن! یه راه سریع و مطمئن میخوام. 

- طناب دار! خودت رو حلق آویز کن! 

- بدک نیست... اه ، نه ، نمیخوام مرگمم مثل تمام زندگیم ، وسط زمین و آسمون تاب خوردن باشه.  

- اینم که نشد...  

همین موقع ها بود که در وا شد و نگهبان با ظرف غذا اومد تو، چشش افتاد به کلت کمری نگهبانه و در یه چشم به هم زدن پرید و..... بنگ

۱۳۸۹/۰۸/۱۹

در کودکی ... حسین پناهی

از این مقدمه ی کتاب مجموعه ی چشم چپ سگ ِ من چند تا از جمله هاش رو دوست داشتم. ارزش خوندن داره ...


در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوش حال باشم یا نباشم ! چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم !
فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره یی بودم که می درخشیدم ! آن روز ها میلیون ها مشغله ی دل گرم کننده در پس انداز ذهن داشتم از هیات گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها ، از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران و ابرها ، از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار ، همه و همه دل مشغولی های شیرین ساعات بیداری ام بودند . اما به سماجت گاوها برای معاش ، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر می شدم . 
گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکی های حواس ، توقعم را بالا برد ! توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود ! مشکلات راه مدرسه ، در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه ی عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها ، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد ! 
هر چه بزرگتر شدم به دلیل خود خواهی های طبیعی و قرار دادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم ! این روزها و احتمالا تا همیشه ، مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند . تلاش می کنم به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان ، آن همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا نیز ضمن تشکر و سپاس از همه ی هم نوعان زحمتکش ام که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذاران سالم و ساده ، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنیم ! چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آن که ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم !
در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم نبودن ، بودن نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است ! ما ، در هیات پروانه ی هستی ، با همه ی توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستنم
برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد ! 
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلا ما نیست ! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای حد مفهمومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیم ! به نظر می رسد انسان آسانسور چی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد ! البته به نظر می رسد ! تا نظر شما چه باشد ؟

۱۳۸۹/۰۸/۱۸

... و ذهنم را تا انتهای ظلمانی ترین منظومه ها 
به دنبال خدا می فرستم
و دعا می کنم :
خدایا !
گربه ای برسان ،
تا این همه کلاف را کلافه کند!

حسین پناهی (کابوس های روسی)                                           

۱۳۸۹/۰۸/۱۷

You must believe!!!


Shifu: Master... Master...
Master: Hmm...
Shifu: I...I…have ...It's a... It's a very bad news.
Master: Aah... Shifu. There's just news. No good or bad.
Shifu: Master, your vision was right. Tai Lung has broken out of prison. He's on his way.
Master: That is bad news...
... If you do not believe that
The Dragon Warrior can stop him.
Shifu: Panda? Master,
That Panda is not the Dragon Warrior.
He wasn't even meant to be here.
It was an accident.
Master: There are no accidents.
Shifu: Yes, I know.
You said that already.
Twice.
Master: Well, that was no accident either.
Shifu : Thrice.
Master: My old friend, The Panda will never fulfill his destiny, nor you, yours. Until you let go of the Illusion of control.
Shifu: Illusion?
Master: Yes. Look at this tree, Shifu. I cannot make it blossom when it suits me. Nor make it bear fruit before it's time.
Shifu: But there are things we can control. I can control when the fruit will fall. I can control where to plant the seed.
That is no illusion, Master.
Master: Ah...yes, but no matter what you do
That seed will grow to be a peach tree.
You may wish for an apple or an orange.
But you will get a peach.
Shifu: But a peach cannot defeat Tai Lung.
Master: Maybe it can, if you are willing to guide it, to nurture it, To believe in it.
Shifu: But how? How? I need your help, Master.
Master No, you just need to believe.
Promise me, Shifu.
Promise me, you will believe.
Shifu: I... I will try.
Master: Hmm...Good.
My time has come. You must continue your journey without me.
Shifu: What?...what?...what are you...
Wait!
Master.
You can't leave me.
Master: You must believe!!!


Kung Fu Panda 

http://www.imdb.com/title/tt0441773/