عکس من
من به بی سامانی باد را می مانم و به سرگردانی ابر را

۱۳۸۹/۰۸/۱۶

real monsters




Michael: When I was young, I couldn't sleep at night,'cause I thought there was a monster in the closet.
But my brother told me there wasn't anything in the closet but fear.
That fear wasn't real. He said it wasn't made of anything.


It was just air. Not even that.
He said
you just have to face it. You just have to open that door,
and the monster would disappear.

Sara: Your brother sounds like a smart man.

Michael
: He is. In here, though, you face your fear, you open that door...
and there is a hundred more doors behind it.
And the monsters that are hiding behind them...
Are all real.


prison break (season one)

 

۱۳۸۹/۰۸/۱۴

سه گانه های زندگی

سه چیز در زندگی پایدار نیستند
·         رویاها
·         موفقیت ها
·         شانس
سه چیز در زندگی که وقتی از کف رفتند باز نمی گردند
·         زمان
·         گفتار
·         موقعیت
سه چیز ما  را نابود می کنند
·         تکبر
·         زیاده طلبی
·         عصبانیت
سه چیز انسانها را می سازند
·         کار سخت
·         صمیمیت
·         تعهد
سه چیز بسیار در زندگی ارزشمندند
·         عشق
·         اعتماد به نفس
·         دوستان
سه چیز در زندگی که هرگز نباید آنها را از دست داد
·         آرامش
·         امید
·         صداقت
خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است
·         تجربه از دیروز
·         استفاده از امروز
·         امید به فردا
تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است
·         حسرت دیروز
·         اتلاف امروز
·         ترس از فردا

همیشه دلیل شادی کسی باش ، نه شریک شادی او
وهمیشه  شریک غم  کسی  باش ، نه دلیل غم  او

۱۳۸۹/۰۸/۱۲

یادی از یک دوست فارغ التحصیل

یاد اون روزا به خیر... 
روزایی که باهم بر می گشتیم


و من جیغت رو در می آوردم از بس عکس می گرفتم از در ودیوار...


روزایی که تو محتاط ترین راننده ی دنیا بودی...


و چه تصمیم هایی که نگرفتیم...


چه روزا زود میگذرن....

تهران در مه...

امروز از زیبا ترین روز های پاییزی بود ... بارون ،  برگ هایی که کم کم  شروع کردن به زرد شدن و در آخر هم یک مه ِ معرکه!  حیف که از صبح دوربین همراهم نبود...


۱۳۸۹/۰۸/۱۱

چشمه ی خورشید


من فکر می کنم، هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ 
احساس می کنم، در بدترین دقایق این شام مرگ زای 
چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم، می جوشد از یقین
احساس می کنم، در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس 
چندین هزار جنگل شاداب ناگهان، می روید از زمین 
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز، 
در برکه های آیینه لغزیده تو به تو 
من آبگیرصافی ام اینک به سحر عشق از برکه های آیینه راهی به من بجو
من فکر می کنم، هرگز نبوده قلب من اینسان بزرگ و شاد
احساس می کنم، در چشم من به آبشر اشک سرخگون خورشید بی غروب سرودی کشد نفس 
احساس می کنم، در هر رگم به تپش قلب من کنون بیدار باش قافله ای می زند جرس 
آمد شب برهنه ام از در، چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آیینه
گیسوی خیس او خزه بو چون خزه به هم 
من بانگ برکشیدم از آستان یاس 
                   آه ای یقین یافته بازت نمی نهم


  احمد شاملو